علوم سیاسی
(١)
موانع گسترش فقه سياسى -
١ ص
(٢)
كتاب تدبير المتوحد لابن باجه الاندلسى المتوفى 533 -
٢ ص
(٣)
وضعيت گروه هاى سياسى عراق -
٣ ص
(٤)
چكيده پايان نامه هاى رشته علوم سياسى دانشگاه باقرالعلومع -
٤ ص
(٥)
ملخص المقالات -
٥ ص
(٦)
Abstracts -
٦ ص
(٧)
جايگاه سياست در انديشه شيخ بهايى - سلطان محمدى ابو الفضل
٧ ص
(٨)
نظريه هاى نظام سياسى در انديشه سيدجعفر كشفى - شکوهى ابوالفضل
٨ ص
(٩)
وضعيت علم سياست در ايران - حشمت زاده محمدباقر
٩ ص
(١٠)
فصول منتزعه 1 - مهاجرنيا محسن
١٠ ص
(١١)
جامعه شناسى سياسى افغانستان قوم ، مذهب و حكومت - عارفى محمداکرم
١١ ص
(١٢)
پاسخ هاى متفاوت به حكم مرتد - قدردان قراملکى محمدحسن
١٢ ص
(١٣)
فلسفه حق1 - والدران جرمى
١٣ ص
(١٤)
ويژگى هاى فقه سياسى اهل سنت - صدرا على رضا
١٤ ص
(١٥)
رويكردى فقهى به نظريه انقلاب امام خمينى ره - حيدرى بهنوئيه عباس
١٥ ص
(١٦)
سياست و حكومت از نگاه فاضل هندى - خالقى على
١٦ ص
(١٧)
اخوان المسلمين و جنبش اسلامى ايران - خسروشاهى سيد هادى
١٧ ص
(١٨)
انديشه سياسى آيه الله سيد محمدحسين فضل الله - مرادى مجيد
١٨ ص
(١٩)
حقوق متقابل مردم و حاكمان - جناتى محمدابراهيم
١٩ ص
(٢٠)
بنيادگرايى اسلامى و اسلام سياسى - احتشامى انوشيروان
٢٠ ص
(٢١)
نظريه سياسى ، فلسفه سياسى ، ايدئولوژى سياسى - رجايى مصطفى
٢١ ص
(٢٢)
تحولات و خط سير انديشه اسلامى معاصر1 - ميلاد زکى
٢٢ ص

علوم سیاسی - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ١٠ - فصول منتزعه ١ - مهاجرنيا محسن

فصول منتزعه ١
مهاجرنيا محسن


فصول منتزعه(٢) اولين اثر در اخلاق مدنى (حكمت عملى) است كه در جهان اسلام به دست موسس فلسفه سياسى اسلام تإليف شده است و بعدها ابوعلى مسكويه در نگارش تهذيب الاخلاق از آن الهام گرفت و خواجه نصيرالدين طوسى نيز تهذيب را تحت عنوان اخلاق ناصرى ترجمه و تلخيص كرد. ويژگى عمده و منحصر به فرد اين كتاب آن است كه بين سه بعد حكمت عملى ترتب منطقى قائل شده است. او از مجراى ((تهذيب نفس)) به ضرورت ((تدبير منزل)) و از آن به ضرورت ((تدبير مدن)) مى رسد; در حالى كه فارابى در كتاب سياسه مدنيه و آرإ اهل المدينه الفاضله از راه مبانى و مبادى نظرى به سياست مى رسد و در كتاب المله از راه دين و آيين بدان منتقل مى شود.
اين كتاب را اولين بار استاد د.م دنلوب در سال ١٩٦١ با عنوان فصول المدنى در دانشگاه كمبريج انگلستان به چاپ رساند. اين مقاله معرفى فصول منتزعه است كه خواننده را با محتواى آن آشنا مى كند. بخش اول:
فارابى در فصول آغازين كتاب با مطالعه اى تطبيقى در حوزه قلمرو طبابت و سياست, مى گويد: نفس انسانى صحت و مرضى دارد كه در گرايشش به خيرات يا شرور منعكس مى شود; بدن هم از صحت و مرضى برخوردار است كه در اعتدال مزاج و انحراف از آن است و مدينه هم صحت و سلامتى دارد كه در اعتدال اخلاق اهل آن است و مرضش در انحراف از اخلاق; همان طورى كه مرض بدن با طبيب قابل علاج است, مرض مدينه هم با((مدنى)) و ((ملك )) معالجه مى شود, با اين تفاوت كه طبيب بدن را سالم نگه مى دارد و در چگونگى استفاده از سلامت و به كار گرفتن آن بى طرف است و آن را در اختيار ديگرى كه همان ((مدنى )) است قرار مى دهد و در ((صناعت مدنيه )) و ((صناعت ملكيه )) در مورد استفاده از آن و درباره افراد به كارگيرنده آن و انواع صحت, اندازه گيرى و انديشه و تدبير مى شود.
فارابى بعد از اعتقاد به اين كه كار نفس به مدنى و ملك ارتباط دارد و براى او ضرورت دارد كه نفس و اجزا و حالات و هيئات نفسانيه را بشناسد(٣) و چگونگى ازاله رذايل را از اهل مدينه بداند, وارد بحث از اجزا و قواى نفسانى مى شود و نفس را داراى پنج قوه مى داند١:ـ قوه غاذيه; ٢ـ قوه حاسه; ٣ـقوه متخيله; ٤ـ قوه نزوعيه; ٥ـ قوه ناطقه. وى سپس كار ويژه هر يك از قوا را چنين بيان مى كند: قوه غاذيه, رساندن غذا به بدن را انجام مى دهد; كار قوه حاسه ادراك به وسيله حواس پنج گانه است ; قوه متخيله به حفظ رسوم محسوسات در ذهن و تجزيه و تركيب آن مى پردازد; كار قوه نزوعيه, ايجاد شوق, كراهت, طلب, اراده, ايثار, اجتناب, غضب, رضا, خوف, اقدام, قساوت, رحمت, محبت, شهوت, و ساير عوارض نفسانى است ; قوه ناطقه كه مهم ترين قوه انسانى و مميز او از ساير موجودات است چهار وظيفه را بر عهده دارد: ١ـ وسيله تعقل انسان است; ٢ـ ابزار تفكر و رويه آدمى است; ٣ـ وسيله تحصيل علوم و صناعات است; ٤ـ وسيله تمييز بين افعال زيبا و زشت است. اين قوه خود بر دو قسم است :
الف) قوه ناطقه نظرى كه انسان به وسيله آن به اشيا و موجودات غير عملى معرفت پيدا مى كند;
ب) قوه ناطقه عملى كه اين قوه نيز خود بر دو قسم است: ١) قوه ناطقه عملى مهنى كه وظيفه آن در خصوص مهن و فنون و حرفه هايى مثل نجارى, كشاورزى, طبابت و كشتيبانى است; ٢) قوه ناطقه عملى فكرى كه انسان به وسيله آن در هنگام عمل فكر مى كند كه آيا اين عمل ممكن است يا نه؟ و اگر ممكن است چگونه مى شود آن را انجام داد؟
در ادامه بحث قواى نفسانى, مسإله فضايل و رذايل و ارتباط آنها با اين قوا بيان مى شود كه فضايل بر دو صنف است: صنف اول, فضايل نطقى كه مربوط به جزء ناطق است, مثل حكمت, عقل, كياست, ذكاوت و جودت فهم, و ضد آنها رذايل نطقى مى باشد; صنف دوم, فضايل خلقى كه مربوط به جزء نزوعى است, مثل عفت, شجاعت, سخاوت و عدالت, كه ضد آنها رذايل اخلاقى مى باشد.
فارابى ((نفس انسانى)) را طبعا و فطرتا نه فاضل مى داند و نه خبيث, و معتقد است انسان از اول هيچ گونه فضيلت و رذيلتى ندارد; البته ممكن است كه زمينه و استعداد گرايش به يك طرف در او بيشتر باشد و اين استعداد طبيعى نظير گرايش انسان به نوعى از صنايع و فنون و حرفه هاست كه در اكثر انسان ها مطلق و تام نيست; به اين معنا كه هر انسانى استعداد گرايش به همه علوم و صنايع را ندارد, بلكه مستعد نوع خاصى از آنهاست كه اگر در همان نوع خاص, اخلاق هماهنگ و همگون با آن ايجاد شود به نحو كامل در آن فضيلت يا رذيلت رشد مى كند; چنانچه كسى يافت شود كه استعداد گرايش به همه فضايل يا رذايل را داشته باشد و با اخلاق و عادت مماثل آن را هماهنگ كند, قدما به آن ((انسان الهى )) و در صورت اتصاف به رذايل, ((انسان سبعى)) مى گفتند. انسان الهى فوق مراتب انسانى است و شإن او بالاتر و برتر از آن است كه در خدمت مدينه اى باشد, بلكه او ((ملك )) و ((پادشاه حقيقى )) است و تمام مدينه ها را تدبير و رهبرى مى كند; اما انسان سبعى هيچ گونه رياست و خدمتى در مدينه نخواهد داشت و بايد از همه مدينه ها اخراج شود. (٤)
فارابى معتقد است بعضى از گرايش هاى طبيعى و استعدادها را مى شود از بين برد يا با عادت تغيير داد و به جاى آن هيئات ديگرى جايگزين كرد. از همين جا دو اصطلاح ((انسان فاضل)) و ((انسان ضابط لنفسه)) ايجاد شده است. ((انسان فاضل)) كسى است كه بر اساس همان گرايش ها و استعدادهاى طبيعى خود فضايل را انجام مى دهد و انسان ((ضابط لنفسه)) كسى است كه بر خلاف گرايش ها و استعدادهاى طبيعى خود فضايل را انجام مى دهد و خود را وادار به انجام آن مى كند. حال اگر ((مدبر مدينه)) اخلاق محموده داشته باشد و خوبى ها در نفسش به صورت ملكه در آمده باشد او بالاتر و برتر از اين است كه ((ضابط لنفسه)) بر او اطلاق گردد.
در مقابل او ((انسان مدنى)) ـ كسى كه عمران و آبادى مدينه با اوست ـ اگر براساس ناموس و شريعت ضابط لنفسه باشد, در او نيز به تناسب مقامش, فضايل طبعى نيست, زيرا كسى كه ضابط لنفسه و قيم ناموس است و لياقت فضيلت اجتهاد را هم دارد, اگر لغزشى كند در صورتى كه ((مدنى)) باشد نه رئيس, روسا او را به راه مىآورند و گناه و فسادش فراگير نمى شود, اما چون صلاح رئيس عمومى است و براى همه اهل مملكت است, از اين رو لغزش هاى او گريبانگير همه مى شود, پس ضرورى است كه فضايل در وجود او به صورت طبعى و ملكه اى باشد.
((شرورى)) كه در مدينه ايجاد مى شود با يكى از سه راه برطرف مى گرد:
١ـ تبديل شرور به فضايل در نفوس مردم ;
٢ـ اصلاح مردم به صورت ((ضابطين لانفسهم ));
٣ـ اخراج افرادى كه شرايط فوق را ندارند از مدينه.
البته هيچ انسانى در انجام دادن افعال مطابق يا مخالف استعدادهاى طبيعى خود مجبور و مكره نيست و مى تواند ضد آن را هم انجام بدهد.
فارابى بعد از بيان ويژگى هاى عاملان, درباره افعال در مراحل افراط, تفريط و اعتدال بحث مى كند و مى گويد: (( افعال خير)) افعال معتدل و متوسط بين دو شر افراط و تفريط هستند و صفات و افعالى نظير عفت, سخاوت, شجاعت, تواضع, حريت, كرامت, حلم, حيا و دوستى نيز خيراتى هستند كه در دو سوى آنها شرورى وجود دارد; البته اعتدال و خيرات هم گاهى نفسى هستند يعنى فى نفسه معتدل و خير هستند و گاهى اضافى و در مقايسه با چيز ديگرى معتدل و خير محسوب مى شوند. عوامل زيادى مثل زمان, مكان, محيط و سن در اعتدال رفتار آدمى تإثير دارد. اين اعتدال نسبت به آدم ها متفاوت و نسبى است و براى حفظ و نگهدارى آن نياز به پادشاه است, كسى كه با ((صناعت مدنيه)) و ((مهنه ملكيه)) خويش مراقب اخلاق و رفتار اهل مدينه است . بخش دوم:
در اين بخش از كتاب, فارابى از مجراى اخلاق به ضرورت صناعت مدنى و مهنه ملكى مى رسد. ابتدا اولين نهاد اجتماع يعنى خانواده را با عنوان ((تدبير منزل)) بررسى مى كند و سپس وارد مقوله ((تدبير مدن)) مى شود.
مراد قدما از ((مدينه)) و ((منزل)) صرفا ظرف مكانى آن نبود, بلكه علاوه بر آن, به اهل آن و كيفيت منازل و مساكن آن كه به صورت زيرزمينى است يا فوق زمين, و از چوب, گل, پشم يا موى درست شده يا غير اينها نيز توجه مى شد, زيرا نوع مسكن, اخلاق متناسب با خود را ايجاب مى كند ; براى مثال منازلى كه از مو و پوست در صحرا ساخته شده است, موجب ملكه بيدارى, هوشيارى, حزم, شجاعت و آمادگى مى شود و مساكنى كه به صورت قلعه هاى محكم ساخته شده است, باعث به وجود آمدن ملكات ترس, امان و بزدلى مى شود; بنابراين ((مدبر مدينه)) بايد مراقب كيفيت مساكن و منازل مردم باشد.
هر منزل و خانواده اى از چهار جزء تشكيل شده است:
١ـ زوج و زوجه; ٢ـ عبد و مولا; ٣ـ والد و ولد; ٤ـ قنيه و مقتنى.
يك فرد لازم است همه اين اجزا را هماهنگ و در جهت غرض واحد كه موجب بسط و حفظ خيرات و عمارت منزل مى شود به كار گيرد. به اين مدبر ((رب المنزل)) يا ((مدبر المنزل)) گفته مى شود و كار او شبيه (( مدبر المدينه )) است. هر كدام از ((منزل)) و ((مدينه)) شبيه ساختمان بدن آدمى است كه از اجزا و اعضاى مختلف تشكيل شده است و همه آنها در افعال مختلف با هم تعاون دارند تا هم غرض نهايى بدن را بر آورده كنند و هم هر كدام براى ديگرى نافع باشد. اين حركت سيستماتيك بايد در اجزا و اعضاى مدينه و منزل نيز اجرا شود و چنانچه عضوى از بدن آدمى مريض و فاسد گردد, ((مدبر)) آن كه طبيب است طورى به معالجه مى پردازد كه هم آن عضو براى مجموعه بدن مفيد باشد و هم براى اجزاى مجاور نافع بشود و چنانچه آن عضو فاسد قابل علاج نباشد و خوف سرايت به ساير اعضا برود آن را قطع مى كند. در مدينه پادشاه نيز بايد به يكى از دو طريق اعضاى فاسد را معالجه كند: يا آن را سالم و سودمند به حال تمام مدينه و اجزاى آن نمايد و در غير اين صورت و در صورت خوف تعدى به ديگران, براى صلاح همه بايد او را تبعيد و از مدينه اخراج كند.
مدينه بر دو قسم است :
١ـ مدينه ضروريه: مدينه اى كه اهل آن براى رسيدن به ضروريات كه قوام انسان و زندگى و حفظ حياتش به آن وابسته است با هم تعاون و همكارى دارند;
٢ـ مدينه فاضله: مدينه اى كه اهل آن براى رسيدن به برترين چيزهايى كه وجود انسان و قوام او و حفظ حياتش به آن وابسته است با هم تعاون دارند; البته در مورد (( برترين )) اختلاف وجود دارد: عده اى تمتع از لذات را برترين چيز مى دانند, جمعى ثروت و يسار را و گروهى جمع بين هر دو را برترين چيزها مى دانند.
اما سقراط و افلاطون و ارسطو معتقدند انسان دو حيات دارد: حيات دنيوى معيشتى كه قوامش با تغذيه و از خارج است ; ديگرى حيات اخروى كه قوامش بذاته است. بر اين اساس, براى انسان دو كمال دنيوى و اخروى متصور است كه كمال اخروى همان سعادت قصو است كه ((خير مطلق)) است; بنابراين مدينه فاضله مدينه اى است كه اهل آن براى رسيدن به كمال اخروى كه همان سعادت قصواست با هم تعاون دارند; از اين رو طبيعى است كه فقط اهل اين مدينه همه فضايل را دارا هستند و اهل مدينه هاى ديگر كه دنبال ثروت و لذت هستند نيازى به همه فضايل و حتى يك فضيلت هم ندارند و همكارى و عدالتى كه از آن دم مى زنند در واقع صورى و شبه عدالت است. حاكم و مدبر مدينه بايد حد اعتدال را در همه امور و افعال اهل مدينه مقدر و جارى كند و در اين كار سعادت را كه غايت همه افعال است نصب العين خود قرار دهد. در واقع پادشاه حقيقى كسى است كه غرضش از سياست و صناعت ملكيه اش, رساندن خود و اهل مدينه به ((سعادت حقيقى )) باشد ; البته لازمه اش اين است كه ((ملك مدينه)) خودش از كامل ترين سعادت برخوردار باشد.
اما در مورد هدف و غايت تدبير مدن و فن زمام دارى ديدگاه هاى مختلفى وجود دارد:
١ـ عده اى معتقدند غايت تدبير مدن, كسب شوكت و جلالت و كرامت و نفوذ و غلبه است و اين امور خود هدف هستند و تمام ابزارها و سنت هاى مدينه براى رسيدن به آنها به كار گرفته مى شود. بعضى از رهبران با استفاده از فضايل و خوبى هاى موجود در مدينه و همراهى اهل آن و مراعات سنت هاى پسنديده آنها به كرامت والا مى رسند, اين گروه از رهبران را (( روساى كرامت )) يا (( برترين روسا)) مى نامند; گروه ديگرى از اينها كرامت را در ثروت مى پندارند و عده اى آن را در حسب و نسب, و جمعى كرامت را در غلبه و مقهور و خوار و ذليل كردن اهل مدينه مى پندارند;
٢ـ عده اى مقصود از تدبير مدن را رسيدن به ثروت مى دانند و معتقدند همه فعاليت هاى سياسى بايد براى رسيدن به ثروت و مكنت باشد; به عبارتى, ثروت فى نفسه هدف است نه اين كه وسيله براى رسيدن به كرامت باشد. روسايى كه چنين تفكرى دارند آنها را اهل ((خساسه الرئاسه)) مى نامند;
٣ـ گروهى بر اين باورند كه غايت نهايى تدبير مدن و سياست بهره مندى و تمتع از لذات است;
٤ـ جمعى ديگر معتقدند همه موارد فوق يعنى كرامت, ثروت و لذت به طور جمعى هدف سياست و تدبير مدن است.
قدما هيچ كدام از رهبران ديدگاه هاى چهار گانه فوق را ملك و پادشاه نمى ناميدند و از اين جاست كه فارابى بر اساس تفكر شيعى خود پادشاه و ملك واقعى و امام مدينه را تعريف مى كند و مى گويد:
ملك كسى است كه ((مهنه ملكيه)) و صناعت تدبير مدن دارد و داراى قدرت و اقتدار به كارگيرى صناعت ملكيه را در هر جايى دارد, خواه به اين صناعتش مشهور شده باشد يا خير, خواه لوازم اعمال قدرتش فراهم باشد يا نباشد, خواه مقبول عامه واقع شود يا نشود, خواه مردم از او پيروى و اطاعت كنند و مورد اكرام واحترام باشد يا نباشد,فقير باشد يا داراى ثروت و مكنت باشد.
اينها همان ويژگى هاى امام در مذهب شيعه است و در روايت آمده است: ((الحسن و الحسين امامان قاما إو قعدا))(٥). فارابى امام و ملك واقعى مدينه را به ((طبيب)) تشبيه مى كند كه طبيب فن طبابت را مى داند و متلبس به مبدإ طبابت است, خواه مردم او را بشناسند يا نشناسند, وسايل كارش فراهم باشد و به درمان مريض بپردازد يا در خانه بماند, خدمت گزارانى براى اعمال تخصصش باشد يا نباشد, بيمارانى به او مراجعه بكنند و قولش را بپذيرند يا نپذيرند, در هر صورت او طبيب است. البته معلم ثانى بر اساس واقعيت موجود جامعه, مى گويد گروهى مخالف اين نظريه هستند و معتقدند كسى كه مهنه ملكيه را مى داند اما در مدينه كسى از او اطاعت نمى كند و مورد تكريم نيست عنوان ((ملك)) بر او صادق نيست. عده ديگرى قيد ((ثروت )) را هم جزء شرايط ملك دانسته اند و گروهى ويژگى سلطه با هر وسيله اى كه باشد مثل زور, ايجاد ترس و وحشت و اذلال را شرط اطلاق اين عنوان مى دانند. فارابى با رد نظريات فوق مى گويد اينها هيچ كدام جزء شرايط ((ملك)) نيستند, بلكه صرفا اسباب و وسايلى اند كه گاهى در ((مهنه ملكيه)) و فن زمام دارى به كار گرفته مى شود.
فارابى در بحث معرفت شناسى سياسى خويش به تشريح مفاهيم فلسفه سياسى خود مى پردازد كه به اجمال به آنها اشاره مى كنيم:
١.تعقل: قدرت بر جودت رويه و استنباط در جهت تحصيل سعادت است و بر چند قسم است :
الف) تعقل منزلى كه مربوط به تدبير و اداره منزل است;
ب) تعقل مدنى كه مربوط به تدبير و اداره مدينه است;
ج) تعقل معاش كه براى رسيدن به خيرات انسانى نظير ثروت و جلالت و غيره مى باشد و خود بر دو نوع است: ١ـ تعقل مشورتى: از انواع تعقل معاشى است كه انسان امرى را استنباط مى كند نه براى خويش, بلكه براى مشورت با ديگران در جهت تدبير منزل يا مدينه و غير ذلك ; ٢ـ تعقل خصومتى: از اقسام تعقل معاشى است كه قدرت بر استنباط رإى صحيح و نيكو در مقابل دشمن است.
٢. حكمت: علم به اسباب بعيده است كه به واسطه آن وجود ساير موجودات و وجود اسباب قريبه تحصيل مى شود تا برسد به موجود واحدى كه حقيقتا او سبب اول همه موجودات است.
٣. علم حقيقى: آنچه كه همواره صادق است و در هيچ زمانى كذب در آن راه ندارد.
٤. عقل نظرى: قوه اى است غير اكتسابى كه طبعا براى انسان حاصل است.
٥. جوده الاقناع: قدرت بر القاى گفتار براى تإثير گذارى بر مخاطب به همراه تصديق او.
٦. جوده التخييل: قدرت بر القاى گفتار و تإثير در ذهن و نفس مخاطب و ايجاد انگيزه شوق يا كراهت در او.
٧. جوده الرإى: اين كه انسان صاحب رإى يا جيد الرإى باشد و آن به اين است كه انسان در افعالش فاضل و خيرخواه باشد و اقوال و آرا و مشورت هايش مجرب و آزموده باشد تا به صورت قول سديد و صحيح انسان را به نتايج پسنديده برساند و به واسطه آن انسان مقبول القول و مشهور به فضيلت گفتار گردد و در مشورت هايش از اقامه حجت و دليل بى نياز شود. جوده الرإى نيز نوعى تعقل است واصول مورد نياز آن, يا امور مشهوره هستند و يا امور حاصله از تجربه و مشاهده.
٨. ظن صوابى: نوعى ظن است كه انسان را در همه مشاهداتش به واقع و صواب هدايت مى كند.
٩. ذهن: قدرت بر مصادفت با حكم صواب در مورد اختلاف آرا وجودت استنباط در تشخيص رإى صحيح از سقيم است. اين ذهن نيز نوعى تعقل است.
١٠. غمر: كسى كه مشهورات را تخييل مى كند بدون آن كه تجربه عملى در آنها كسب كرده باشد.
١١.جنون: اگر تخييلات آدمى به طور مداوم بر خلاف مشهورات و محسوسات و عاديات باشد.
١٢. حمق: مواردى كه مشهورات به طور صحيح تخيل مى شوند, اما در عمل به ضد آن رفتار و غايتى غير آنها پيموده مى شود.
١٣. ذكاوت: جودت حدس و انتقال سريع در مورد چيزى بدون ملاحظه زمان.
١٤. كياست: قدرت بر جودت استنباط امور برتر براى رسيدن به خيرات جزئى.
فارابى پس از ارائه تعريفى از مفاهيم فلسفه سياسى خود, وارد مقوله ((مدينه فاضله )) مى شود. وى در آغار معتقد است مدينه پنج طبقه دارد:
١. طبقه افاضل: شامل حكيمان, عقلا و انديشمندان و حاملان دين (فقها و متكلمان);
٢. ذووا السنه: سخنوران كه شامل خطبا, بلغا, شعرا, خوانندگان, نويسندگان و غيره است;
٣. مقدران: اصنافى نظير حسابداران, مهندسان, پزشكان و منجمان هستند;
٤. مجاهدان: جنگجويان و مرزداران و پاسداران و غير آنها را شامل مى شود;
٥. ماليون: توليد كنندگان مدينه نظير كشاورزان و رعايا;
روساى مدينه و رهبران كه جزء طبقه ((افاضل )) هستند خود به چهار صنف تقسيم مى شوند:
الف) ملك حقيقى كه همان رئيس اول است بايد شش شرط را دارا باشد: ١ـ حكمت ; ٢ـ تعقل تام; ٣ـ جوده الاقناع; ٤ـ جوده التخييل; ٥ـ قدرت بر جهاد; ٦ـ سلامت جسم.
كسى كه اين شرايط را دارد, مقتداى امت است و سيره و افعال و گفتار و وصايايش بايد اطاعت شود و او با رإى و اراده خويش مدينه را رهبرى مى كند.
ب) روساالاخيار و رياست افاضل: در صورتى كه ملك حقيقى يافت نشود, ولى شرايط او در جمعى يافت شود, براى مثال يكى حكمت دارد و ديگرى تعقل تام و سومى جوده الاقناع و چهارمى جوده التخييل و..., اين جمع رهبرى مدينه فاضله را به عنوان جانشينان ملك به عهده مى گيرند.
ج) ملك سنت: در صورت فقدان ملك و جانشينان او, رياست مدينه به عهده كسى است كه شرايط ذيل را دارد:
١ ـ آشنا به شرايع و سنت هاى پيشينيان و رهبران قبلى باشد;
٢ ـ تشخيص صحيح از امكنه و احوال متناسب با سنت هاى گذشته ;
٣ ـ قدرت استنباط در مسائل و احكام نوپيدا بر طبق سنت هاى پيشين ;
٤ ـ جوده رإى و تعقل در حوادث و موضوعات نو پيدا;
٥ ـ جوده الاقناع در مورد مردم ;
٦ ـ جوده التخييل در مورد مردم ;
٧ ـ قدرت بر جهاد.
د) روساى سنت: در صورت فقدان ملك سنت, چنانچه جماعتى داراى شرايط فوق باشد اجتماع آنها جانشين ملك سنت مى شود.
فارابى در ادامه بحث اجزا و مراتب مدينه, مى فرمايد در هر جزء و صنفى از اجزاى مدينه به طور نسبى يك قدرت برتر به نام رئيس وجود دارد كه فوق او رياستى نيست و در قاعده هرم قدرت يك مرووس هست كه بر هيچ كس رياست ندارد و در درون اين هرم, مراتبى از قدرت وجود دارد كه نسبت به پايين رياست دارند و نسبت به بالا مرووس هستند. البته در مدينه عده اى نيز يافت مى شوند كه فقط مى توانند خدمت گزار و غلام ديگران باشند. اينها طبعا رياست ندارند و همواره خادم و عبد هستند. در عين حال مدينه, به عنوان يك كل, تركيبى است كه اجزاى آن با رشته ((محبت )) و به تبع آن ((عدالت)) به هم گره خورده است كه معلم ثانى به دليل اهميت اين بحث, آن را در دو مرحله مورد بررسى قرار داده است:
مرحله اول, مسإله محبت است. گاهى محبت طبيعى است, نظير محبت والدين به فرزندشان و گاهى ارادى است كه اين محبت بر سه محور استوار است:
١. محبت بر محور فضيلت ;
٢. محبت بر محور منفعت ;
٣. محبت بر محور لذت .
محبت بر محور فضيلت از اهميت خاصى برخوردار است و اهل مدينه فاضله با اشتراك در آرا و افعال, آن را ايجاد مى كنند.(٦) اين آرا در سه چيز خلاصه مى شوند:
الف) آراى مربوط به مبدإ: آرايى كه درمورد خداى تعالى, موجودات روحانى, نيكان كه آنها مقتدا و الگو هستند, آغاز عالم و اجزاى آن به ويژه نحوه تكوين انسان, مراتب اجزاى عالم, نسبت بعضى از اجزا به بعضى ديگر, منزلت هستى نزد خداوند و موجودات روحانى, مقام شامخ انسانى نزد خدا و نزد موجودات روحانى است ;
ب) آراى مربوط به معاد و منتها كه در واقع همان سعادت قصواست;
ج) آراى مربوط به مابين مبدإ و معاد, يعنى افعالى كه موجب رسيدن به سعادت مى شود.
چنانچه اهل مدينه به اين آرا معرفت پيدا كنند و با اعمال سعادت آور آن را كامل نمايند, در مدينه به واسطه محبت و عواملى نظير سودمندى, منفعت و لذت ـ كه موجب ازدياد محبت مى شوندـ ائتلاف و ارتباط و انسجام درونى مدينه مستحكم مى گردد.
مرحله دوم, مسإله عدالت در مدينه است. پس از آن انسجام درونى در مدينه, اهميت عدالت روشن مى شود و آن عبارت است از:
١. تقسيم خيرات مشترك بين اهل مدينه. خيرات در سه چيز است: سلامتى, مال و كرامت, كه اگر به عدالت تقسيم نشوند و كم يا زياد در آن اعمال شود ظلم خواهد بود, زيرا كم گذاشتن آن ظلم بر شخص است و زياد گذاشتن آن ظلم بر اهل مدينه است.
٢. محافظت از حقوق و خيرات اهل مدينه تا حق آنها ضايع نگردد و اموالشان بدون رضايت از دست شان خارج نشود و آنچه از او سلب مى شود بايد با رضايت او باشد مثل معامله و هبه و قرض. در صورتى كه بدون رضايت باشد بايد جبران گردد و الا ظلم است و ظلم به اهل مدينه روا نيست و ممكن است ظلم بر هر فردى موجب ظلم به تمام مدينه و اهل آن باشد.
٣. انجام دادن كارهاى شايسته و با فضيلت توسط افراد در روابط با افراد ديگر و روابط اجتماعى شان.
فارابى به تناسب بحث عدالت به حقوق اجتماعى افراد اهل مدينه نيز اشاره مى كند و مى گويد: هر كس كه در مدينه فاضله زندگى مى كند بايد داراى شغل باشد كه بتواند معاشش را تإمين كند, البته به هر فرد فقط يك شغل بايد واگذار شود, چه در مرتبه رياست باشد و چه در مرتبه خدمات و پايين تر. فارابى براى اين راهكار سه دليل ارائه مى كند:
١. يك نفر شايستگى انجام هر عمل و هر صنعتى را ندارد;
٢. اگر يك نفر متصدى يك شغل و صنعتى باشد, تمركز مهارتش در آن موجب استحكام و اتقان بيشتر در آن كار شده و بهره ورى بيشترى خواهد داد;
٣. بسيارى از كارها زمان خاصى دارند كه اگر چند كار به يك نفر واگذار شود ممكن است به دليل تلاقى زمانى موجب فوت اهميت و ضرورت آن كار بشود.
فارابى بعد از بيان ((مشاغل )), به مسإله (( بيت المال )) و ذخاير مالى مدير اشاره مى كند و مى گويد: ((عده)) اموالى است كه براى گروه هايى از مردم كه معمولا درآمدى ندارند اختصاص مى يابد, خواه هدف شغلى اش كسب درآمد نباشد, مانند حاملان دين و علماو نويسندگان و پزشكان كه از اجزاى بزرگ مدينه بوده و مدينه و اهل آن نيازمند آنها هستندو خواه ناتوان و زمين گير باشند.
وى بعد از مسإله بيت المال مدينه, درباره جنگ بحث مى كند, زيرا جنگ از لوازم و تبعات تشكيل مدينه است. جنگ انواعى دارد:
الف) جنگ دفاعى در مقابل هجوم دشمن به مدينه ;
ب) براى گرفتن حقوق و خيرات مدينه, نظير مجازات كسانى كه جنايت كرده اند تا ديگران جرإت تجاوز و طمع به حريم مدينه پيدا نكنند و يا براى دفع دشمنان بالقوه و...;
ج) براى اجبار و وادار كردن مردمى كه مصلحت وخير خودشان را نمى فهمند;
د) براى مقابله با افرادى كه منقاد مدينه نيستند و از وظيفه خدمت گزارى خود سرباز مى زنند;
ه'.) براى وادار كردن غير اهل مدينه به رعايت عدل و انصاف .
اينها جنگ هاى عادلانه هستند. در مقابل, جنگ هاى ظالمانه قرار دارد كه روسا و رهبران براى بسط نفوذ و قدرت خودشان و تسليم ديگران به پذيرش اوامر شان و تكريم و تعظيم آنها انجام مى دهند.همچنين جنگ هايى كه صرفا براى غلبه و پيروزى يا لذت بردن از پيروزى و يا فرونشاندن خشم است نيز ظالمانه و جابرانه مى باشد.
به تبع مسإله ((جنگ)), بحث مرگ و شهادت مطرح مى شود. فارابى در اين باره مى فرمايد: انسان فاضل مرگ و حياتش براى مدينه سودمند است, اما نبايد در مردن تعجيل كند بلكه بايد با تدبير در بقاى خويش بكوشد تا افعال سعادتمندانه بيشترى انجام دهد و اهل مدينه هم از فضايل او بهره مند شوند; اما چنانچه منافع مدينه در مرگ و شهادت او باشد آن گاه شايسته است كه بر آن اقدام كند. فارابى به افراد غير فاضل از مدينه هاى جاهله و فاسقه نيز اشاره مى كند كه آنها با مرگ همه چيزشان را از دست مى دهند; البته اهل مدينه فاسقه با مرگ هم دنيايشان را از دست مى دهند و هم سعادت خود را تمام نشده تلقى مى كنند و به همين جهت در مقايسه با اهل مدينه جاهله, نگرانى بيشترى دارند, زيرا اهل مدينه جاهله اصلا سعادت بعد از مرگ را درك نمى كنند.
در مباحث پايانى كتاب, فارابى مبحث ((سياست)) بمعنى الاخص را مطرح مى كند و مى فرمايد:
سياست به طور مطلق جنس براى ساير اصناف سياسات نيست, بلكه مثل اسم مشترك بين ذوات مختلف است, زيرا بين سياست فاضله و سياست جاهله هيچ نوع اشتراك معنوى وجود ندارد. سياست فاضله عبارت است از آنچه سياست مداران و مردم و رعيت به وسيله آن به نوعى از فضايل دست مى يابند و در واقع بيشترين فضايل از اين راه به دست مىآيد, اما سياست جاهله سياستى تركيبى و تلفيقى است كه فارابى آن را ((سياست ممزوج)) مى نامد, زيرا رفتار روساى مدينه هيچ گاه واحد و متوازن نيست و تدابير در مدينه از آرا و ظنون و انگيزه هاى شخصى نشإت مى گيرد ; از اين رو سياست ها تلفيقى از انواع سياست هايى است كه در اصناف مختلف اين نوع مدينه ها به وجود آمده است. ايشان با تشريح وضعيت اين مدينه ها و شرور و بدىهاى آنها مى گويد: چنانچه انسان فاضلى در اين گونه مدينه ها باشد, اقامت او حرام بوده و بر او واجب است از آن جا به مدينه فاضله ـ در صورت موجود بودن ـ مهاجرت كند و الا فاضل در دنيا غريب بوده و مرگ براى او بهتر از ادامه زندگى است.
در پايان فارابى مجددا با مقايسه ((ساختار مدينه)) با ((ساختار بدن)) آدمى, سياست رئيس اول مدينه را با طبابت طبيب مقايسه مى كند و با روشى واقع گرايانه مى فرمايد: همان طورى كه در بدن آدمى انواع صحت و مريضى, خلقت و طبيعت و عادت و حالت هاى زندگى و... وجود دارد و طبيب نمى تواند در درمان خويش به حد كمال آنها اقدام نمايد, بلكه به حد توان خويش و حداكثر صحت اقدام مى كند, در مدينه نيز چنين است كه سياست مدار فاضل و رئيس اول به تناسب افراد مدينه و با ملاحظه منافع اهل مدينه به قدر ميسور آنها را به فضايل مى رساند و به سوى سعادت رهنمون مى شود.پى نوشت ها ١. ابونصر محمد فارابى, فصول منتزعه, تحقيق فوزى مترى نجار (بيروت: دارالمشرق, ١٩١٧). ٢. در انتساب اين اثر به فارابى همه مترجمان اتفاق نظر دارند: ر.ك به: ابن ابى اصيبعه, عيون الانبإ, ج٢, ص ١٤٠ ـ ١٤١ و الصفدى, الوافى بالوفيات, ج١, ص ١٠٩ و القفطى, اخبار الحكمإ, ص٢٨٠. ٣. فارابى در سياست مدنيه نفس را جزء مبادى موجودات مى داند كه معرفت به آن به ويژه براى پادشاه لازم است. ٤. فارابى تعبير اخراج از مدينه را در دو كتاب ديگرش سياست مدنيه, و آرإ اهل مدينه فاضله مطرح كرده و مختص به ((نوابت)) مدينه فاضله است و اين انسان سبعى منطبق بر ويژگى هاى نوابت است و اخراجش فقط از مدينه فاضله است اگر چه در اين جا فارابى تعبير ((يخرج عن المدن كلها. ٥. دكتر جعفر آل ياسين در شرح ديدگاه فارابى در تحصيل السعاده, به همين روايت استناد كرده است. ٦. مجموعه اين آراى مشترك را فارابى در كتاب آرإ اهل مدينه فاضله گرد آورده است.